|
من به خواب بعد از این شراب ها سخت معتقد شده ام !
|
همـــــــــــین.
هفت ساعت مدام شنیدن یک بی کلام* روی دور تکرار و کشیدن دو پاکت سیگار و چشم هایی که به گریه نشسته اند. هفت ساعت مدام باز گم کردنت در دور ترین افق ها و بی نهایت ترین فرسنگ ها. هفت ساعت مدام خاموشی مطلق تمام زندگی ام و یک سکوت دیوانه کننده در بدترین انفرادی مطلق. با تنها یک پنجره که باز نمی شود.
هفت سال مدام گذراندن تمام روز مرگی ها. و گرفتن دست همه چیز برای خاطر زنده ماندنشان. هفت سال مدام ماندن در این چهار دیواری حتی محض خاطر کبوترهایی که هر روز توی ایوان می نشینند و به خرده نان های من دل می بندند. هفت سال مدام گذر روزهای رفته قاطی همه ی عبارت " همین حالا " و چهار تیر و تخته که برای من تداعی هفت سال قبل را زنده می کنند. هفت سال مدام هفت ساعت های تکراری. کشیدن پاکت های سیگار و چشم هایی که خیلی زیاد به گریه می نشینند.
هفت سال مدام از این هفت ساعت ها سکوت و بیداری. هفت سال امان از روزها و شب هایی که می توانسته اند بر نعنا بگذرند و گذشته اند ...
* Eleni karaindrou
همــــــــــــین ...
تا شانه های بـــــــــــــــــآد مرحم نبودن توست ...
تا شانه های باد مرحم نبودن توست می توانم در بهار و یا هر فصلی دیگر زنده بمانم. می خواهم واژه ها را به روز مرگی برسانم. به سلام. به این که خوبم و برای نهار برنج زعفرانی گذاشته ام. اما نمی شود. واژه های فراری تمام این فکر ها وقتی پشت میز های چوبی جا خوش کرده ام گریه می کنند.
دلم می خواهد باد بیاید و پنجره را چهار تاق باز کند و موهایم را بهم بریزد. دلم می خواهد خاکستر های توی زیر سیگاری را بریزد توی هوا . درست مثله دست های تو به وقت برداشتن نوشته هایم وسط آن همه فکر ... آن همه واژه ... آن همه قهرمان برای یک داستان.
با این عبارت " تمام صفحه را از اسم من پر کن " و در اول سطر . نام تو و یک خط فاصله و باز نام تو و یک خط فاصله و در آغاز سطر چهارم دارم با انگشت هایم می نویسم ...
بگذریم از این حرف ها. باید بگویم دلم هوس زرد آلوهای تازه را کرده. وقتی یک چند تایی را به زور به خورد تو می دادم تا هسته هایش را بشکنم. و در واقع تو حتی در زرد آلوهای آخرین ماه بهار هر سال من هم بوده ای.
اصلا بگذار از عطر دسته های مریم بگویم که توی گلدان شیشه ای کنار تلفن گذاشته ام. از درخت روبه روکه باد شاخه هایش را میاورد تو. بگذار از لباس جدیدم بگویم که یک پیراهن پر از شکوفه ی تابستانیست. از قاب جدید تلفنم. از رنگ ناخن هایم که حالا نسکافه ای است. و از خیلی چیز های دیگر ...
راستی دیگر شیشه ی عطرم را هم در هیچ مغازه ای پیدا نمی کنم...